خرید بک لینک

همهی مداد رنگی ها مشغول بودند...     به جز مداد سفید... هیچ کسی به او کار نمی داد...
همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...  یک شب که مداد رنگی ها...
توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید...مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...
جای خالی او...
با هیچ رنگی پر نشد...



برچسب: نویسنده: علی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1391 ساعت: 19:51

صفحه بندی