نمی دانم نگاهم کی نگاهت را بیاویزد
نمی دانم دلم کی در دلت جایی بگیرد
نمی دانم خدایا
آه.............نمی دانم
کی آن چشم مقدس در دلم غوغا می اندازد
و یا کی آن نفسهای وجودت تنم گرما ببخشاید
و یا در سرخی قلبت
غبار عشق بیفشاند
نمی دانم
ولی دلتنگ آن باد غریبم
نمی دانم به کی باید در آغوش غریبت جای بگزینم
و یا در گریه شبنم بهارت
چون کبوتر بال پروازم بگیرد
و یا کی می توانم
از غمت هجران برانگیزم
نمی دانم به کی در خلوتم یکجا بیاندیشم
که آیا باز می آیی
و یا بازم نگاهی، خنده ای، شاید صدایی
تو روزی باز می آیی
که در این سایه غمگین دل
من را ببخشایی
آری من نمی دانم
نه ، نمی خواهم بدانم
که در سنگینی تیر نگاهت
چه چیز از من بدزدیدی
و یا کی آن نگاهم را به قلب بی فروغت باز بخشیدی
و با نیرنگ خود
چه بی رحمانه تو از قلب من آری رمیدی
نمی دانم هنوزم دوستم می داری یا نه
حقیقت گویمت بازم
هنوزم دوستت می دارم ای یار.
نسترن
برچسب:
نویسنده: علی