خرید بک لینک

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
- آهای، آقا پسر! 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک  با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: 

- شما خدا هستید؟ 

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! 

- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید

برچسب: نویسنده: علی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت: 15:37

صفحه بندی